![]() |
![]() |
|
| الــــــهــــــی تــســلــیــمــم و مــســافــر حــقــم |
|
یک روز داشتم در خیابان می رفتم که او را دیدم، کمی جا خوردم! گیج شده بودم و نمی دونستم که چی باید بگم که ندایی از درون گفت : " جزء راست نگویید زیرا او در حال شنیدن است و جزء حقیقت نگویید زیرا تنها او حقیقت است ... " با دستپاچگی گفتم : سلام ... او گفت : سلام ... و با نگاهِ نافذش به من خیره شده بود ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : شما همان .... ؟ که حرفم را قطع کرد و گفت : بله من او هستم ... پس پیش خودم فکر کردم که سوالی از او بپرسم، همین که خواستم بپرسم که حقیقت چیست؟، او ادامه دارد: حقیقت همه چیز است و هیچ چیزی نیست ... حقیقت ساده و در عین حال پیچیده است ... حقیقت یعنی وحدت در کثرت، جریان زندگی،انسان، درخت، دریا، آسمان، حشرات، پرندگان و ... فراموش نکن اینها تنها اشاره ای به حقیقت میباشند و هیچگاه بیان کننده ی آن نمیباشند، پس به این سخنان بسنده مکن و حقیقت را در سکوت دریاب ... ای جوینده حقیقت آگاه باش، حقیقت هم اکنون اینجاست، در درون و برون ماست و تنها حقیقت، اوست که در هر جاست ... سعی در شنیدن حقیقت نداشته باش، بلکه آن را گوش فرا ده و در تلاش فهمیدن آن مباش، بلکه آن را درک کن و در طلب تعلیم گرفتن آن مباش، بلکه آن را بیاموز ... یک آن به خودم اومدم و عکس خودم رو در شیشهی مغازهی سر خیابون که روبروش ایستاده بودم رو دیدم و ناگهان سکوتی ژرف مرا فرا گرفت ... رایا
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط رایا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام آن ناشناخته ترین ... به نام او ...
|
|
RSS
|