تبليغاتX
او هر لحظه می آید ...
الــــــهــــــی تــســلــیــمــم و مــســافــر حــقــم

او را کجای زندگی خواهی یافت؟ ...

او خود، زندگی است ...

او را کجای آسمان خواهی یافت؟ ...

او خود، آسمان است ...

او را کجای دریا خواهی یافت؟ ...

او خود، دریاست ...

او را کجای خود خواهی یافت؟ ...

او خود، خود است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

بارها شنیده ایم که به هر کجا که بنگری او را خواهی دید ... آیا ما خدایی در بیرون می بینیم؟ ... آیا ما ماهیت تمام مخلوقات را الهی میبینیم و به هر چه نظر می افکنیم بارقه از خدا را در آن میبینیم؟ ...

اگر ما خدایی در بیرون نمیبینیم به آن علت است که دانه ی الهی اندرون را پرورش نمیدهیم ... ما می بایست آن را همچون دانه ی درختی بکاریم و از آن مراقبت کنیم تا شکوفا شود ...  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

انسانهای بسیار زیادی در مورد حقیقت به زیبایی سخن میگویند، اما بدان که وظیفه ی تو این است که براساس حقیقت زندگی کنی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خواب زندگی را می دیدم ... بسیار زیبا و شیرین بود، پر از نهرهای روان و دریاهای خروشان، مملو از درختان سبز و کوه های بلند و استوار ...

غرق زیبایی این عناصر شده بودم و با عشق آنها را مینگریستم که ناگهان از خواب بیدار شدم، غمی بر دلم نشست ناشی از اینکه دیگر آن زیبایی ها را نمیبینم! ...

و سعی کردم دوباره خوابش را ببینم و با این امید لحظه های بسیاری را در خواب بودم، در صورتیکه فراموش کرده بودم زندگی را دارم و تمام این عناصری را که در رویا دیده بودم در دسترس من بودند و هستند و این من بودم که آنها را از یاد برده بودم و توجه و عشقی به آنها نداشتم و زیبایی آنها را در خود کشته بودم و در خوابی مرگبار فرو رفته بودم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

زندگی همانند اقیانوس است، کسی زندگی را درک خواهد کرد که در این اقیانوس غوطه ور شود و با کنجکاوی در آن به غواصی بپردازد و این غواصی مستلزم شهامت و آگاه بودن از اصول شنا میباشد، زیرا اگر شنا نداند حتی با وجود شهامت پریدن در اقیانوس، او غرق خواهد شد و اگر شنا بداند و شهامت نداشته باشد مانند این است که در استخری کوچک شنا کرده و تنها قسمت محدودی از زندگی را دیده است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

ماه میگوید: به من بنگر و در اندیشه شو ...

من راهی را به تو نشان خواهم داد که به خورشید ختم می شود ... به خورشید نگریستن نیازمند شهامت است زیرا دیدگان تو را دگرگون خواهد کرد و این مستلزم تسلیم خوشتن است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

نمی توانم از عشق سخن گویم زیرا می دانم تا عشق راه ها دارم ولی از راه عشق می گویم چون می دانم که رویای راه راستین است این ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

با خود می اندیشیدم ...

صدایی گفت : به چه می اندیشی؟ ...

گفتم : به چیزی که همه چیز هست و هیچ چیز نیست ...!

از خود پرسیدم: راستی به چه می اندیشم ؟

ناگهان سکوتی ژرف ذهنم را فرا گرفت ...

او ناشناختنی است، او فرای اندیشه و تفکر است و هنگامی که از او سخن میگویی و یا به او می اندیشی در واقع به تصورات ذهنی خود اجازه ی خودنمایی داده ای زیرا ذهن قادر به درک آن یگانه هستی ندارد ... پس در هنگام خاموشی ذهن میباشد که معانی الهی بر تو شروع به باریدن خواهد گرفت ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

صدایی می آمد، فریاد برآوردم: "چه می گویی؟" ...

اما جوابی نیامد ولی باز صدایی می آمد ...

بسویش رفتم ولی صدا هر لحظه و از هر جا می آمد ...

بچه ها فریاد میزدند، پرندگان می خواندند، رودها می خروشیدند، بادها می وزیدند، ابرها می غریدند و سازها می نواختند و ...

به دور خود می گشتم و بدنبال صداها می دویدم ولی به کجا و تا کی؟ ...

خسته بودم و ناتوان ... ایستادم و نگاهی کردم و با دقت گوش دادم ...

صدایی از درون شنیدم ... نزدیک بود و واضح و به آن گوش فرا دادم و آن را یافتم ...

با آن همسو و هم آهنگ شدم و با هم حرکت کردیم ...

حال ما خود صدایی بودیم و هم صدا فریاد می زدیم و می خواندیم و می خروشیدیم و می وزیدیم و می غریدیم و می نواختیم ...

بله ما یکسو و هماهنگ بسوی او می رفتیم و صدایی می آمد ... و ما می آمدیم ...

و کسی فریاد برآورد : "چه می گویید؟" ...

اما باز جوابی نیامد ... ولی ما می آمدیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

مژه هایم آنقدر به دیدگانم نزدیک اند و من غافل تا آنها را ببینم ! ...

 خدا آنقدر به من نزدیک هست و من غافل تا او را ببینم ! ...

پس دیده را خواهم بست و او را در درون خواهم یافت زیرا نمیتوانم او را با دیدگانم ببینم بلکه می بایست او را دریابم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

پرسیدند : در دیواری که پشت آن هیچ چیز نیست خواهی رفت؟

رایا گفت : بله، زیرا جایی که گمان میکنیم هیچ چیزی وجود ندارد، او هست که خود همه چیز هست پس بی شک خواهم رفت ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

{شما با نفرت از دیگران نمیتوانید خود را به خدا نزدیکتر کنید، حتی اگر معتقد باشید که خشم شما بر حق است.}

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا در رسیدن به دو چیز مرا یاری فرما :

اینکه ساده و پرمحتوا باشم ...

زیرا به اتم ها، حروف الفبا، نت های موسیقی و ... نگریستم و دانستم چه ساده و چه خارق العاده و پرمحتوا است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

و آن چیزی که از درون به برون روان گردد، همانا از طبیعت الهی سرچشمه میگیرد ...

پس می بایست آگاه بود این آب روان را به کدامین سو هدایت میکنیم، بسوی دریا یا مرداب؟ ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

زندگی مانند لطیفه ای شیرین است که اگر درست بیان نشود یا درک نگردد بی مزه و یا حتی تلخ خواهد شد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

شادی زیباست اما سکوت زیباتر ... چون در سکوت تو شادی و شعف را بدست می آوری ولی در هنگام شادی سکوت را از کف میدهی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

بر موج ها سوار بودم و پیش می رفتیم ...

از موجی پرسیدم: به کجا می رویم؟ ...

گفت : به بیکران ...

پرسیدم : بیکران کجاست؟ ...

گفت : نمی دانم ...

پرسیدم : پس از کجا می دانی که راه را بسوی بیکران می پیمایی؟ ...

گفت: من می دانم که در جریان قرار دارم و این جریان مرا بسوی بیکران هدایت خواهد کرد ...

پس با هم بسوی بیکران روانه شدیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

کسی پرسید: وسعت جهان چقدر است؟

رایا گفت: بسیار بزرگ و بسیار کوچک ...

بسیار وسیع و بسیار محدود ...

جهان در درون شماست و هر چه قدر روح خود را بزرگ کنید جهان شما نیز وسیعتر میشود و چه بسا جهان های کوچک بسیاری هم وجود دارند همانطور که روحهای کوچک (غافل) وجود دارند ...

و هنگامی که روح شما با جهان یکی شد دیگر وسعتی ندارد و نمیتوانید وسعتی برای آن قائل شوید زیرا خود جزیی از آن است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

بیاییم با هم دعا کنیم و او را بخوانیم ...

و برای این بخوانیمش چون او را میخواهیم، نه برای آنکه چیزی از او میخواهیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

با هم پیش خواهیم رفت ... تا کجا؟ تا جایی که ابرها میدانند، تا جایی که روشنایی می داند، تا جایی که مرغان دریایی آواز می خوانند، تا جایی که مرز بین تاریکی و روشنایی است، تا جایی که حسرت ها بیداد می کنند و حسدها ما را بسوی خود می کشند و زنجیرها در تلاش اند ما را به اسارت خود درآورند ... می خواهیم تا او رویم ...

اما خطرها را باید دریافت و آگاه بود، دریافتی از روشنایی و تاریکی تا تفاوتها را بدانیم، همان تفاوتهایی که بر سر راهمان مانند دوراهی می باشند و فاصله ای بس کم است بین بدی و نیکی ...

راهبر خواهیم خواست و چه بسا راهبر شدیم ... شیطان درون و برون را بارها و بارها خواهیم دید و خدا کمکمان کند تا راه را بسوی شیطان ها نرویم،  پس باید آگاه بود و با او بود  و دوباره با جان و دل نگاه کرد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

بانی مهر، مهربانی را درون ما قرار داد و خوشحالی را بر ما ارزانی داشت و این مسوولیت را بر دوش ما قرار داد و امر کرد تا مهربان باشیم و خوشحال و آنها را همانند فرزندی بزرگ کنیم تا نسلی را پرورش دهیم سرشار از مهربان ها و خوشحال ها ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

از او پرسیدم : چگونه می توانم صبور باشم؟ ...

فرمود : در هنگام سختی این سوال را بپرس، چون تا وقتیکه سختی و رنج را روح تو تجربه نکند از آن شناخت پیدا نمیکند در نتیجه نمی تواند از آن بگذرد که همان صبوری بنا به درک فعلی تو می باشد و هنگامی که از ما و با ما شوی دیگر به صبوری احتیاجی نیست چون سختی وجود ندارد ....

و از آن موقع بود که با او شدم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا یاری ده جز زیبایی چیزی نبینم زیرا جز حضوری نورانی و الهی در زیبایی نیست ...

خدایا چنان سرشارم از عشق گردان تا منی (منیت و خودخواهی) وجود نداشته باشد ...

لیاقت و شهامت آنرا به من ده تا جزء برگزیدگان تو باشم ...

خدایا اشتباهاتم را به من بنمایان تا همانا پیروز باشم ...

خدایا این توانایی را به من ده تا در هر لحظه جایگاه خود را بشناسم ...

خدایا دانایی به من ده تا شکست را آگاهانه بپذیرم ...

پروردگارا مرا یاری ده تا در راه تو باشم و ایمان خود را نشان دهم ...

خدایا به من قدرت ده که مقلد نباشم بلکه انتخابگری آگاه باشم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

شب بود و سکوت فریاد می زد، به سکوت گفتم : تو چطور می توانی فریاد بزنی؟ !! ...

سکوت گفت : در من فریادها نهفته هست ... پس سکوت کردم تا فریاد برآورم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

"ای خدا مرا آگاه گردان تا بدانم وصل شدنی در کار نیست و مرا آگاه تر گردان تا بر وصل بودن آگاه شوم و این حقیقت را دریابم" ...

فرص کنید یک ماهی در دریا شنیده است که "دریا" خانه ی اصلی اوست و در آنجا به آرامش ابدی دست پیدا خواهد کرد ... آن ماهی تنها نامی از دریا شنیده و در جستجوی آن مأمن میگردد در حالیکه درونش مشغول زندگی میباشد پس ماهی در آرزوی وصل شدن باقی خواهد ماند ... ، ولی او هم اکنون وصل است و تنها می بایست از این موضوع آگاه گردد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

در انتظارش نباشید و بسویش روید زیرا او هر لحظه منتظر شماست ...

او را دریابید تا دریا را بشکافید ...

با او باشید تا معنی با هم بودن را بچشید ...

در حضورش باشید تا / و بدانید در حضور کیستید ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

در کوهستان بر سنگ ها نگریستم و گفتم : خدایا عظمتت را شکر! ...

خداوند فرمود : پس اگر خود را بنگری چه خواهی گفت؟ ...

به خود نگاه کردم و ناگهان سکوتی ژرف از راه رسید زیرا سخنی برای بیان کردن نداشتم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

ای انسان تمامی خاک های دنیا را به تو ارزانی می دارم اما فراموش نکن جسمت از خاک است و به خاک بازمی گردد، باشد در روز بازگشت جسم به خاک، روح شما به سوی من بازگردد و ما مسرور شویم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

پرسیدند : چرا در انتهای هر جمله ... (سه نقطه) می گذاری ؟ ...

رایا گفت : زندگی در جریان است و جملات هم از این امر مستثنی نیستند ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

هنگامی که مرا آفرید پرسیدم : خدایا چرا مرا آفریدی؟ ...

فرمود : تا به من رسی و سرشار از عشق شوی و بدانی محبت چیست ... و البته من خالق هستم و خلق کردن و خلاقیت در وجود ماست همانطور که خاصیت وجودی نور روشن کردن است ...

گفتم : چرا مرا محدود کردی؟ ...

فرمود : تو محدود نیستی، بلکه باید این توهم محدودیت را بشکنی ...

گفتم : چرا فقیر و غنی را آفریدی؟ ...

فرمود : من همه را غنی آفریدم این شمایید که فقیر را آفریدید ...

گفتم : مرا هدایت کن ...

فرمود : به خود بنگر که همانا هدایت شونده و هدایت کننده ما باشیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا |