تبليغاتX
او هر لحظه می آید ...
الــــــهــــــی تــســلــیــمــم و مــســافــر حــقــم

جزء راست نگویید زیرا او در حال شنیدن است و جزء حقیقت نگویید زیرا تنها او حقیقت است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

پرسیدم : چگونه می توانم دیگران را به سوی تو هدایت کنم؟ ...

فرمود : تو خود در راه من قدم بردار سپس خواهی دید دیگران با تو همراه خواهند شد زیرا حقیقت تنها یکی است ...

پرسیدم : خدایا اشتباهات مرا خواهی بخشید؟ ...

فرمود : ابتدا تو خود را ببخش سپس خواهی دید که آمرزیده شده ای ...

پرسیدم : چطور می توانم از تمام نعمت هایی که به من دادی به طور کامل قدردانی کنم؟ ...

فرمود : هنگامیکه در راه من باشی و محبت را رواج دهی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

چون سنگ نباشید تا بگویید من سختم ...

چون آتش نباشید تا بگویید من سوزانم ...

زیرا سنگ روزی خواهد شکست و آتش روزی خاموش خواهد شد ...

بیایید چون نور باشیم زیرا هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند به آن آسیبی رساند و اگر کسی یا چیزی جلوی آن را بگیرد خود در تاریکی و جهل فروخواهد رفت ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

آن زمانی که تو را دیدم از خود پرسیدم : او کیست ؟ ...

درحالیکه فراموش کرده بودم تا بپرسم : من کیستم ؟ ...

سوالهای زیادی در ذهنم بود و هست ...

جوابی خواهم خواست از کسی که می داند و فقط اوست که می داند ... پس منتظر خواهم بود تا پاسخها را دریابم ...

باید خود را آماده نمود و طعم اعتماد را با یکدیگر چشید که بی اعتمادی مانند زهری تلخ است و جزء هلاکت پیامدی ندارد ...

به تو می اندیشم و تو را اینجا می بینم، باشد تا داشته ها را با اخلاص به دیگران بخشیم تا بخشیده شویم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

پرسیدند : چند سال داری؟ ...

رایا گفت : مهم نیست چند سال دارم بلکه مهم اینست چند سال زنده بوده ام و زندگی کرده ام (بیدار و آگاه بودم) ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

او بود، سپس ما آمدیم، و چه آمدنی بود ...

در کالبدمان از خود دمید تا بخوانیم "خود" (خدا) را ...

افسوس که ما خود حقیقی را فراموش کردیم و خواندیم "من" (منیت و خودخواهی) را ... پس ما به تبعید فرستاده شدیم تا "من" را فراموش کنیم و "خود" را به یاد آوریم ...

پس بکوشیم که "خود" حقیقی را به یاد آوریم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

پرسیدند: زندگی و مرگ چیست؟

رایا گفت: مرگ و زندگی چیزیست که در یک لحظه اتفاق می افتد ...

پرسیدند: پس تفاوت آنها چیست؟

رایا گفت: مرگ فقط در یک لحظه اتفاق می افتد ولی زندگی تا زمانی که مرگ روی نداده هر لحظه اتفاق می افتد ...

البته زندگی در جریان است (مرگ ظاهری است)، پس بیاییم زندگی کنیم و از لحظاتی که در پیش داریم آگاهانه استفاده کنیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

در تاریکی راهی هست، بله بی شک راهی هست ...

فقط کافی است نوری بیافروزیم تا راه را ببینیم . نمی توانیم ظلمت را به روشنایی تبدیل کنیم زیرا خاصیت وجودی ظلمت، تاریکی و جهل است، پس بیاییم نوری بیافرزیم که از درون می آید و به برون می رود و ظلمت را پس می زند و راه را نمایان می سازد، پس خواهیم دید در تاریکی راهی هست ... راهی هست ... راهی هست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

انسانی گفت: دوزخ خدا، عشق او به انسان هاست ...

رایا می گوید: عشق به خدا، بهشت انسان ها و دوری از او دوزخ انسان هاست و اوست که بهشت و دوزخ است و اوست که بی نیازست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

شخصی پرسید: حقیقت چیست؟ ...

رایا گفت: حقیقت همه چیز است و هیچ چیزی نیست ...

حقیقت ساده و در عین حال پیچیده است ...

حقیقت یعنی وحدت در کثرت، جریان زندگی،انسان، درخت، دریا، آسمان، حشرات، پرندگان و  ...

فراموش نکن اینها تنها اشاره ای به حقیقت میباشند و هیچگاه بیان کننده ی آن نمیباشند، پس به این سخنان بسنده مکن و حقیقت را در سکوت دریاب ...

ای جوینده حقیقت آگاه باش، حقیقت هم اکنون اینجاست، در درون و برون ماست و تنها حقیقت، اوست که در هر جاست ...

سعی در شنیدن حقیقت نداشته باش، بلکه آن را گوش فرا ده و در تلاش فهمیدن آن مباش، بلکه آن را درک کن و در طلب تعلیم گرفتن آن مباش، بلکه آن را بیاموز ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

قلبم می تپد، قلبمان می تپد، تا زندگی ادامه یابد ...

شخص ناآگاهی گوید: ای عشق زمینی قلبم برای تو میزند و بس ! ...

و دیگری گوید: ای لذت ها قلبم برایتان می زند و بس ! ...

در صورتیکه این قلب برای زندگی و برای او می تپد ...

اوست که زندگی را بر ما ارزانی داشت و خود را در قلب ها و زندگی قرار داد تا با او باشیم و در حضورش زندگی کنیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

هر سوال خلائی ایجاد میکند و اگر این خلاء اندرون باشد پس از درون جوابش داده خواهد شد ...

ولی اگر در ذهن ایجاد شود تا هنگامی که نپرسی و دنبال جوابش نروی پاسخ را نخواهی یافت ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

بار الهی، روحم تنها وظیفه ای که تواند داشت این باشد تا بر شراره های گر گرفته ی الهی آن، با جان و دل دامن زند و وجودش از شعله های تو سوزان تر شود تا همی پخته گردد و این امر بی ممارست انجام نتوان شد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

شخصی پرسید: جرا هنگامی که انسانها در حال دعا هستند معمولا چشمان خود را میبندند؟

رایا گفت: زیرا با بستن چشمان، هیچ کس و هیچ چیزی را نمی بینند و به طور موقت به یک سکوت درونی رسیده و با معبود خود آسانتر ارتباط برقرار می کنند ...

هنگامی که فرا گرفتیم با نگاه به جریان زندگی به سکوت درونی برسیم دیگر نیازی به بستن چشمها نیست زیرا این سکوت همیشگی و پایدار است و با چشمانی باز به زندگی او را نیایش می کنیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

و پیش خود فـکـر کردند چگونه اشخاص بزرگی (مانند بلال حبشی و ...) با گفتن لا اله الا الله رستگار شدند؟ ...

رایا گفت: تنها به این علت که با گفتن این جمله، خود و منیت را انکار کردند پس جزئی از حقیقت لایتناهی شدند ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

شخصی پرسید: برای صعود، درخت بلند با استقامت کم، بهتر است یا درختی کوتاه با استقامت زیاد؟

رایا گفت: هر دو، البته با آکاهی از توانایی صعود کننده ...

هر دو راه های برای صعود  ...

اما برای آنکه سبکبارتر است مسلما درخت بلندتر و برای آنکه گرانبارتر، درخت با استقامت تر و البته کوتاهتر، زیرا اگر گرانبار از درخت بلندتر و کم استقامت تر صعود کند ممکن است در بین راه سقوط کند ...

پس هر چه سبکبارتر شویم میتوانیم درختان بلندتری را انتخاب کنیم ...

توضیح: کلمه ی <صعود> استعاره از راه رسیدن به خدا می باشد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

ای خدا، با دمم تویی همدمم ...

با دلم تویی همدلم ...

در سفرم تویی همسفرم ...

در راهم تویی همراهم ...

در سنگرم تویی همسنگرم ...

در کارم تویی همکارم ...

در فکرم تویی همفکرم ...

در زادم تویی همزادم ...

در نوایم تویی همنوایم ...

در اکنونم تویی هم اکنونم ...

پس تو همواره "هم" هستی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا گناهکارم ...

{نمی گویم گناهی نکرده ام زیرا این خود گناهی بزرگ است} ...

می گویم : خدایا مرا ببخش و اجازه ده تا خود را ببخشم ...

خدایا بگذار آن منی که گناه کرده دیگر هرگز نباشد ...

خدایا روحم را بپذیر زیرا جز آن چیزی ندارم تا به تو تقدیم کنم و همان هم از آن توست و من براستی هیچ ندارم جز تو ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

بهشت بود و نور آبی و نوای موسیقی گوش نواز و البته آرامشی که در پی حضور او بود ...

به خود بالیدم و او را فراموش کردم و گمان کردم آرامشی ابدی خواهم داشت، ناگهان خود را در جایی دیگر دیدم که زشت بود و نور سرخابی و نوای موسیقی گوش خراش و لرزه ای بر وجودم افتاد ...

مدتی به این حال سپری شد، ناگهان به خود آمدم، به خدا بالیدم و او را با تمام وجود به یاد آوردم و سپس دیدم در جایی هستم که بهشت بود و نور آبی و نوای موسیقی گوش نواز و ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

کسی پرسید: نظرت در مورد کلمه "بازگشت به آینده" چیست؟ ...

رایا گفت: روز بود و شب آمد، حال بود و آینده آمد ...

شب بود و روز آمد، آینده بود و حال آمد ... و زندگی در جریان است ...

پس بازگشت به آینده را بارها خواهیم دید زیرا با او هستیم و جز او نمی پرستیم ...

توضیح: در اینجا روز به حال و شب به آینده تشبیه شده است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

کسی پرسید: نظرت در مورد کلمه "جنگجوی صلحجو" چیست؟ ...

پس رایا داستانی را تعریف کرد:

در راه بودم ... به شخصی برخوردم که در راه بود ... پس همراه شدیم ...

او پرسید: به کجا می روی؟

گفتم: من جنگجویی هستم و به سوی او می روم ...

گفت: من نیز صلحجویی هستم و به سوی او می روم ...

پرسیدم: آیا ما با هم می توانیم به سوی او برویم در حالی که تو صلحجویی و من جنگجو؟!! ...

گفت: همه به همراه هم و هماهنگ با هم به سوی او می رویم و بازگشت همه به سوی اوست، چه صلحجو و چه جنگجو ...

و مهم چگونه پیمودن راه است ...

اینگونه بود که جنگجوی صلحجو موجودیت یافت و به سوی او شتافت ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

هیاهوی طبیعت غوغا می کرد، من در کنار باریکه ای از آب که در جریان بود نشسته بودم و سکوتی ژرف از این هیاهو می گرفتم ...

کتابی می خواندم که پر از جریان بود و جریان خواهد داشت همانگونه که زندگی جریان دارد و نهر در جریان هست تا به جریانی بزرگتر بپیوندد ...

به دنبال برگی روی زمین می گشتم تا آن را در بین کتاب بگذارم اما برگی جدا شده از ساقه پیدا نکردم چون برگ ها در جریان زندگی بودند و من هم اجازه نداشتم جریان آنها را قطع کنم ...

پس گفتم: خدایا برگی به من ده و در درون نهر خیره ماندم تا برگی از طرف خدا به سوی من آید ...

مدتی منتظر ماندم ولی برگی نیامد ... پیش خود گفتم: حتما نمی بایستی می آمد و به راه خود ادامه دادم، ناگهان پر پرنده ای بر روی زمین که مانند گیاهی روییده باشد را دیدم ...

بله هدیه ای از خدا ... پس به خاک افتادم و او را سپاس گفتم ...

{او همیشه می آید و معمولا از دری می آید که ما انتظار آن را نداریم} ...

از آن زمان پری از یک پرنده را در بین کتاب خود دارم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا می گویم : تو را می پرستم ولی جز تو می پرستم ...

خدایا می گویم: با تو هستم ولی بی تو می پیمایم ...

خدایا می گویم : درستکارم ولی گناهکارم ...

خدایا می گویم: بنده ی تو هستم ولی بنده ی نفسم ...

خدایا می گویم: شرمسارم ولی بی شرمم ...

خدایا می گویم: در جریان تو هستم ولی در خلافم ...

خدایا می گویم: بیدار و هوشیارم ولی در خواب و غفلتم ...

خدایا مرا آنطور که می دانی برهان ...

خدایا راه را بر من بنمایان ...

خدایا توهم را از ذهنم بروبان ...

خدایا چشمانم را بشویان، تا خرامان به سوی تو آیم و تو را بپرستم و غیر از تو نپرستم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا چه زیبا آفریدی رنگ ها را تا رنگارنگی و یکرنگی را ببینیم ...

خدایا چه زیبا آفریدی طعم ها را تا طعم های مختلف را بچشیم ...

خدایا چه زیبا آفریدی بوها را تا بسیار ببوییم ...

اما نباید فراموش کنیم، آب را آفریدی تا به ما بی رنگی، بی طعمی و بی بویی را نشان دهی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا از ارتفاع می ترسیدم و لرزه بر اندامم می افتاد ! ...

ولی هنگامی که به خود آمدم و دریافتم که جایگاه من در اوج ها و آسمان هاست دیگر ترسی از ارتفاع ندارم بلکه آن را دوست دارم چون تو را دوست میدارم و فقط { خدا را، خدا را، خدا را، دوست میدارم، دوست میدارم، دوست میدارم } ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا نت ها را کنار هم می گذارم و تو را در آن پنهان می کنم ...

خدایا نت ها را می نوازم و تو را از آن آشکار می سازم ...

خدایا نوا را گوش می دهم و تو را در آن می یابم ...

خدایا دل را به تو می سپارم و تو را در آن جاری می گردانم ...

خدایا بگذار تا رها باشم و رهایی را بچشم ...

خدایا بگذار تا با تو باشم و خدایی را بچشم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

ای انسان به خود بنگر و بدان که تو هم بد هستی و هم خوب ...

بدان که تو هم زشت هستی و هم زیبا ...

بدان که تو هم شیطانی و هم خدا ...

بدان که تو هم نقصی و هم کمال ...

بدان که تو هم خود خواهی و هم خدا خواه ...

پس آگاه باش به کدام سو می روی و کدام یک از وجوه خود را پرورش می دهی؟ ...

و بدان که راهت به کدام سو می باشد، تاریکی یا روشنایی؟ ...

و بدان تو سزاوار زندگی متعالی هستی که پر از تعالی، تعلیم، معلمی و عالمی می باشد ...

پس به خود بیا و بگذار تا او بیاید و مبادا هنگامی که آمد پشت در بماند و برود {که اگر برود خدا برود} ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا روح ما را به جریان های زندگی فرستادی تا زندگی ها را تجربه کند و خود را تزکیه کند ...

چه دور است راه رسیدن به تو و چه نزدیک ...

دور برای کسانی که بی راهه می روند و نزدیک برای آنان که از درون به سوی تو می آیند و تو را جستجو می کنند ...

پس به بی راهه نرویم، او هم اکنون اینجاست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

خدایا تو را فراموش می کنم و شرمسارم ...

خدایا تو را به یاد می آورم و خوشحالم ...

تمام غم های من از دوری توست ...

تمام شادی های من به نزدیکی توست ...

جهنم من خودخواهی است و بهشت من خداخواهی است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا | 

حال مانند قلمی است و آینده مانند کتابی که قرار است نوشته شود و گذشته مانند کتابی نوشته شده ...

پس بیاییم قلمی خوب داشته باشیم تا کتابی خوب بنویسیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رایا |